نه شاعرم

که سکوتم سُر بِخورَد لابلایِ سطر هایِ کتاب

ورق به ورق

فاصله بگیری

نه معشوقه ی زیبا رویی دارم

که پشتِ نقابِ هفت رنگ

عشوه گری کند…

من

عصیانِ واژه هایِ درونم

سرکوب میشوم

پی در پی

به پتکِ قضاوت…

تمام عمر سرزنش شد ؛ بخاطر چیزهایی که تقصیرش نبود. روزهایش میگذشت و در سردرگمی به سر میبرد ، روز هایش را شب میکرد بدون کار شاخصی، خواب و کارهای بی اهمیتی که میانشان انجام میداد ، باعث شده بود زندگی اش پر از پوچی شود. آدم های پوچ ، دوستان پوچ ، کار های پوچ و زمان های پوچ اما هیچکدام از این ها تقصیر او نبود .

جامعه همیشه او را طرد و سرزنش کرده بود ؛ زیادی سر به زیر بود شاید دلیل مسخره شدنش توسط همه این باشد ، با افراد زیادی معاشرت میکرد و میگفت و میخندید اما دوست واقعی ای نداشت ، خیلی وقت بود که دوست هایش را کنار گزاشته بود . همیشه به فکر این بود که در همه جمع ها جایش اضافی است و نباید آنجا باشد و آنجا بودنش ممکن است کسی را ناراحت کند، حق هم داشت هیچکس اورا دوست نداشت زیرا نمیتواند زبانش را کنترل کند و همه چیز را میگوید. هیچوقت خود را برتر از کسی دیگر نمیدید و فکر میکرد که همه زندگی شاد تری از او دارند و هیچ اتفاق بدی برای آنها نمی افتد .

پیشنهاد میکنیم این مطلب را مطالعه فرمایید   خوب باش !

دختری را دوست دارد اما نمیتواند به او بگوید، برایش سخت است ؛ گفتنش نه بلکه عواقبش . نکند مرا مسخره کند؟ من در سطح او نیستم، من لیاقت او را ندارم. این های تفکرات او بود شخصی که تمام 29 سال زندگی اش توسط همه حتی نزدیک ترین افراد خانواده اش نیز مورد تحقیر قرار گرفته بود و حال در 29 سالگی فردی درونگراست که تمام تلاشش را برای ارتباط با دنیای بیرونش میکند اما نمیتواند. همیشه نگران چیزی است ، انگار که اول نگران بوده و بعد دست و پا در آورده هیچوقت نمیتواند بدون استرس حرف بزند و ترس از اینکه مبادا طرف مقابل حرفش را نفهمد باعث میشود به بدترین شکل ممکن کلمات را بگوید.

 حال آن فرزند 29 ساله دریغ از ذره ای محبت احساسی فردی زودرنج شده است کارهایش را نمیتواند انجام دهد و هر برنامه ریزی که میکند بعد از چند ساعت میگوید بی خیالش و به زندگی پوچش ادامه میدهد. هیچوقت اجازه ندادن او دنبال علاقه هایش برود . سوال من این است : تا کی زندگی پسرک بخاطر چیزهایی که تقصیر اون نیست نابود شود؟! شاید جواب را به زودی بگیرم!

پیشنهاد میکنیم این مطلب را مطالعه فرمایید   نزن باران

می دانی! بحث اصلی اینجاست که مدام داری زیر پای خودت را خالی می کنی! مدام یعنی هر لحظه! با جریان پیوسته و بی پایان افکاری که توی ذهنت تکرار می شوند و می گویند تو نمی توانی! تو ضعیفی! ذهنت نمی کشد! حافظه ات ضعیف است…. باید یاد بگیری پای خودت بایستی…کمی به خودت باور داشته باشی…

پای خودت بایست! مسئولیت زندگی ات را بپذیر و پیش از آن زندگی را بپذیر… دست بردار از خزیدن در لاک غم ناک ناامیدی… به شدن ها به توانستن ها فکر کن… به چیزهایی که دوست شان داری…و فکر کن که شدنی است…فکر کن می شود…بگذار حس شیرین توانستن و لذت بردن از توانستن توی رگ هایت جاری شود… لذت…چه واژه غریبی است اینجا…

کلیپ تصویری زیبا و تاثیر گذار از زهره بحرالعلوم