من درونگرا صبح از خواب پا میشم. میرم بیرون به کارام برسم. قدم زنان احتیاج دارم یکم ذهنمو مرتب کنم که یکدفه یه آشنا سر میرسه

– سلام چطوری حالت خوبه؟
خوبم ممنون
اوضاع روبه راهه. خانواده خوبن. چه خبر؟
سلامتی شما خوب هستین.
قربانت. خیلی وقته ندیدمت. کم پیدایی. افتخار نمیدی.
والا سعادت نداریم.
بزرگواری. خب دیگه چه خبر ….
خبر…. اِم … سلامتی. شما خوبین…

پوووووف. یکی از بدترین لحظات زندگیم مواجه شدن با چنین احوال پرسی های هستش. واقعا ترسناک میشه اگه بدونین مردم خیلی راحت به همدیگه برچسب غیراجتماعی، کم رویی، خجالتی بودن یا ساده بودن میزنن. به خصوص اگه نتونین از پس چنین چالش کلامی بر بیاین.

عزیز با من کاری نداری؟
…اِم …. نه…
خوشحال شدم دیدمتا.
منم همچنین …
سلام منو به خانواده برسون
بزرگیتون رو میرسونم. (آه خدا رو شکر یه چیزی گفتم.)
قربانت. خدانگهدار
خدافظ …

مهم نیست که چقدر آماده باشم گاهی جواب های پس و پیش میدم. یه جاهای واقعا توش میمونم که چی بگم. عجیبه. نمیدونم. هیچ وقت برای این مسائل ذهن خلاقی نداشته ام

من دلم می‌خواد توی دنیای خودم سیر کنم،تمایلی به در جریان گذاشتن بقیه ،حتی افراد نزدیک زندگیم ، از درونیاتم و اونچه در ذهنم می‌گذره نداشتم و ندارم.

آدما وقتی توی یه جمع قرار میگیرن براساس ویژگیهای ذاتی، فرهنگ، اخلاق، حس و حالشون و… رفتار میکنن، میخندن، ناراحت میشن، توی بحث شرکت میکنن یا بطور کلی باجمع همراهی میکنن… اما علایق آدما و رفتارشون گاهی نمایانگر این قضیه هست… یعنی گاهی داد میزنه که من مثلا درونگرام! منی که این ویژگی رو دارم ممکنه خیلی وقتا دچار مشکل بشم در رفتارم…ینی درواقع دچار مشکل شدم!

پیشنهاد میکنیم این مطلب را مطالعه فرمایید   پای چوپان

من آدمی نیستم که از جمع های دوستانه یا فامیلی یا… دوری کنم؛ اتفاقا شاید بیشتر از هرکسی به جمع شدن دور هم و گپ زدن و خوردن یه لیوان چایی علاقه داشته باشم… اما ترجیح میدم بیشتر شنونده باشم تا گوینده. یعنی توی جمع با اینکه کم حرف ترین فرد منم، اما بیشترین لذتو میبرم…! نمیدونم واقعا این به درونگرایی مربوط میشه یا نه؛ ولی همیشه ازشنیدن لذت بیشتری میبرم تا حرف زدن… خب من با این ویژگیو تصور کنید که بین جمع دوستانه ای هستم که اکثرا برونگران… این برای من خوبه…! چون حرف همیشه برای شنیده شدن وجود داره… ولی برای دوستان نه؟

انتظاری که اطرافیانم ازم خواهند داشت اینه که منم در مقابل حرفی برای گفتن داشته باشم. وقتی میرن بیرون منم مثل اونا رفتار کنم یا… اما من اینجوری نیستم. نمیتونم باشم… شاید نمیخوام… چون من همین منی که هستمو دوس دارم!وقتی کلا انسان موجودی اجتماعی آفریده شده، مگه میشه از اجتماع بدش بیاد؟مسلما نه. پس من هم طبیعتا دوس دارم درجمع باشم. اما نوعش متفاوته. اینکه ممکنه همیشه حرف برای گفتن نداشته باشم، ممکنه ذهنیت بدی از من ایجاد کنه. مثلا صمیمی نبودن، یا اینکه مثلا از جمعشون خوشم نمیاد یا هزارتا نکته دیگه که فقط ساخت ذهن افرادی میتونه باشه که کاملا منو نشناسن…

پیشنهاد میکنیم این مطلب را مطالعه فرمایید   کلید را بزن

و همه اینا باعث میشه ارتباط رودرروی من با آدما کاهش پیدا کنه. که علاوه بر مشکلات اجتماعی که گفتم، مشکلات فردیش هم کم نیست… مثلا من دایره لغاتم ممکنه از آدمی که همیشه حرف برای زدن داره، کمتر باشه! (و از اونجایی که حرف زدن راه مناسبی برای من نمیتونه باشه، شاید روی آوردن به نوشتن راه بهتری برای رفع این نقص باشه. یا اینکه معمولا ذهن شلوغتری دارم…چون بجای بیان کردن موضوعات، سعی میکنم توی ذهنم اونارو حل و فصل کنم و تا جایی که میشه به تنهایی قضیه رو پیش ببرم و تا زمانیکه به مشکل نخورم، اون مسئله رو بیان نمیکنم… که اینم گاهی باعث آزار اطرافیان میشه…

ترجیح میدم وقتی دو نفر با هم حرف خاصی ندارن کنار هم ساکت با هم بشینن و از با هم بودن لذت ببرن. اینکه بتونه درک کنه تو به زمانهایی احتیاج داری که خلوت کنی و سکوت کنی تا به نتیجه مطلوبت برسی؛ اینکه روزانه چند دقیقه به سکوت احتیاج داری… زمان میخواد…! اما قضیه آینده و بقیه افراد جامعه هستن… میتونن زود با این رفتارا کنار بیان؟؟

آهنگ علی لهراسبی من درونگرام